شعر امروزخراسان جنوبی

نرگس یوسفی

 

                          نرگس يوسفي

   متولد ۱۳۴۶ كارشناس ارشد زبان وادبيات فارسي ست

غزل را خوب مي سرايد و با آن كه در قالب هاي مختلف شعري به تجربيات          

موفقي دست يافته است، در سرودن چارپاره توفيق بيشتري دارد.

رهياران اين گلگشت ادبي را به جامي از زلال شعر اين بانوي سخن سراي 

خراسان جنوبي ميهمان مي كنيم :

 

اتهام  ِ بودن

لحظه اي به ياد آور چشم انتظارم را

يك دهان بخوان آواز بغض بي قرارم را

پشت شيشه ها هر دم آه مي كشم خود را

مي نويسم آهسته اشك يادگارم را

با تو اي سحر امروز ، هم سفر شوم اي كاش

بيش از اين نمي خواهم سرنوشت تارم را

اتهامِ بودن را زندگي نهادم نام

با كه مي توانم گفت غربت حصارم را ؟

با خطوط دلتنگي مي كشم شباهنگام

روي دفتر شعرم نقشه ي فرارم را

روي كاج تنهايي آشيانه مي سازم

باد اگر نلرزاند شاخه ي قرارم را

 

عكس تو

عكس تو را دوباره مجسّم كرد

مهتاب،روي بركه ي چشمانم

آتش گرفت و باز فروزان شد

خاكستر گداخته ي جانم

 

در كوچه هاي خلوت بي عابر

گويي كسي دوباره قدم مي زد

ذهن دو ديده راه خيالش را

با اشك هاي خاطره نم مي زد

 

لبريز  شد تمام دلم از شوق

دستان من دوباره تو را حس كرد

بوي عبورِ وهمِ زمستان را

مفتون عطر غنچه ي نرگس كرد

 

امواج سرخ فام شفق ما را

تا انتظار روشن فردا برد

از پشت بام اوج تمناها

تا بيكرانه ها به تماشا برد

 

سنجاق مي زدي تو به موهايم

وقتي چو روزگار پريشان بود

آن شب درنگ لحظه ي دستانت

باران براي روح بيابان بود

 

با قهر مي گشود دلم هر دم

آغوش آشتيّ صبورت را

شايد به هر بهانه كند باور

پيوسته سايه سار حضورت را

 

مي گفت مثل صيد به صيادش

آزادي دوباره نمي خواهم

در دام خود هميشه امانم ده

بيچاره ام كه چاره نمي خواهم

 

كم كم به خواب رفت و سرش را باز

چون كودكان گذاشت به زانويت

او را حصار امن رهايي بود

آرامش ميان دو بازويت

 

از ناله ي قلم به خود آمد باز

سر را ز روي دفتر خود برداشت

اي كاش هيچ گاه نمي دانست

بيهوده بود آن چه كه مي پنداشت

 

يك زن به لحن غربت سوزانش

آهسته شعرهاي دلش را خواند

با ياد خاطرات تو اشكي سرد

پهناي صورتش همه را پوشاند

 

از قطره هاي شبنم اندوهش

گل هاي روي پيرهنش تر بود

رنج نهفته اش به يقين دانم

از تنگناي واژه ، فراتر را

 

انگار او  هنوز قدم مي زد

امّا نه با تو با غم تنهاييش

هر چند رفته اي تو، نخواهد رفت

از يادها صداقت شيداييش

 

 

چه كسي سقف آسمان را بست؟

مي كشم طرح دست هايم را

زير بارانِ لحظه ي بدرود

برده با خويشتن وجود مرا

غرّش موج هاي وحشي ِرود

 

كاروان را بگو كه برگردد

آي  من جا گذاشتم خود را

آي  اي همسفر ببخش اگر

طاق بالا گذاشتم خود را

 

پا به پاي تمام خاطره ها

ابرها را گريستم بي تو

به اميد ِ"اگربيايي " بود

لحظه هايي كه زيستم بي تو

 

ليك در هاله ي فراموشي ست

زخم بال كبوتر دل من

بي تو از خود هميشه مي پرسم

كه ز بودن چه بود حاصل من

 

شامگاهان تمام هستي خويش

را  به ايمان نور بخشيدم

با تو در خلوتي به رنگ حضور

چهره از چشم غير پوشيدم

 

شامِ قسمت به نام من ،  انگار

پرتو روشن ستاره نداشت

دست نامهربانِ تقديرم

قفلِ غم را كليد چاره نداشت

 

چه كسي سقف آسمان را بست ؟

من نگفتم هنوز آمين را

كي چنين بي بهانه مي رانند

پادشاهان ز خويش مسكين را ؟!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 8:59  توسط گروه کارشناسی  |